تبليغاتX
یادداشتهایی از یک دوست

یادداشتهایی از یک دوست

سلام دوستای خوبم امیدوارم مطالب وبلاگم براتون مفید و جالب باشه هر انتقاد و پیشنهادیم که دارین بهم بگین خوشحال می شم.منتظر حضور گرم شما هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 5:24 قبل از ظهر  توسط احمد  | 

دوست

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود 
 و باتمام افق هاي باز نسبت داشت 
 و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود 
 و پلك هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد 
 و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
 براي آينه تفسير كرد
 و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
 هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل يك لهجه يك سطل آب تازه شديم
و بارها ديديم
كه با چه قدر سبد
 براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت
ولي نشد
 كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
 و رفت تا لب هيچ
 و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
 كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
 راي خوردن يك سيب
چه قدر تنها مانديم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

اسير

تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
 به كام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمالن صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
 از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها هر صبح روشن
 نگاه كودكي خندد به رويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
 لبش با بوسه مي آيد به سويم
 اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
 از اين زندان خامش پر بگيرم
 به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
 فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

دوستش مي دارم و...

دوستش مي دارم .
 لبخندش را
 فريبي نه كه هديه اي مي انگارم
 من همه ي سنگهايش را پرستيده ام و
 آتش و آب و خاكش را
 من آفتابش را پوشيده ام و
 عصاره ي ماهتابش را
 پياله پياله نوشيده ام
 دوستش مي دارم
 زميني كه تو روي آن راه مي روي

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
  دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

دو خط موازي

دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !‌در همين لحظه معلم فرياد زد :
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
و بچه ها تكرار كردند

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

غريب آشنا

 تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
 تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
 تو از دشت هاي دور وجاده هاي پر غبار
براي هم صدايي هم زبوني اومدي
تو از راه مي رسي ،‌ پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مي آيد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
 چه خوبه پاك كنم ، غبار رو از تنت
 غريب آشنا ، دوست دارم بيا
منو همرات ببر ، به شهر قصه ها
 بيگر دست منو ، تو او دستا
 چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
 بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو ، من آزادام
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

خدايش با او صحبت كرد ....

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»

خوب درباره ی این نوشته فکر کنی بد نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

سيب

 

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

كوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

درد دل با دل

 چرا دنيا پره از حادثه هاي وارونه
 عاشق كسي مي شي كه عاشقي نمي دونه
 من به دنبال تو و تو دنبال كس ديگه
هچكدوم از ما دو تا به اون يكي راست نمي گه
من واسه ي چشماي نازنين تو يك ديوونم
 من دوست دارم ولي علتشو نمي دونم
حالا كه مي خواي بري بذار نگاهت بكنم
چون يه بار ديگه مي خوام اين دل و ساكت بكنم
يه چيزي فقط بذار واسه روز تولدت
 هديه م رو بيارم و بازم بدم دست خودت
آدما فكر مي كنن شاعرا خيلي غم دارن
كاش فقط اين بود اونا خيلي كسا رو كم دارن
عاشق كسي مي شن كه عاشقاش فراوونه
بين انتخاب عشقش عمريه كه حيرونه
اوني رو كه دوست داري چرا تو رو دوست نداره
 شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره
 ولي نه اينا مال نداشتن لياقته
اگه حرفم مي زنه با تو فقط يه عادته
 نكنه جمله هاش و پاي محبت بذاري
بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاري
از خودش نمي شنوي اگه يه روز بخواد بره
وقتي مي پرسي ازش مي گه آره مسافره
ولي تو شب مي شيني كه باز اون رو دعا كني
يا واسه سلامت اون نذرها تو ادا كني
 چه قدر بين دلا وحرفاي ما فاصله س
چشماتون مي خنده اما دلامون بي حوصله س
دوست داشتن هم يه جوري پنهون مي كنيم
 نمي دونيم كه داريم يه قلب رو ويرون مي كنيم
كاش بيايم آبروي مجنون و انقدر نبريم
ديگه منت نذاريم وقتي كه نازي مي خريم
عاشقي يعني تحمل نه شكايت نه گله
 اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله
مهم اينه كه چقدر دوسش داري فقط همين
اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمين
برگا زرده روزاي اول فصل پاييزه
بذار اون بشكنه و دلت رو برگها نريزه

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

گناه

گنه كردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
گنه كردم چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
 در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
 ز اندوه دل ديوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
 ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
 بروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهي پر ز لذت
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

قصه باور نكردني

يكي داشت؛ يكي نداشت  پادشاهي سه پسر داشت  دوتاش كور بود و يكيش اصلاً چشم نداشت  پسرها رفتند پيش پادشاه؛ تعظيم كردند و گفتند :  اي پدر  دلمان خيلي گرفته  اجازه بده چند روزي بريم شكار و حال و هوايي عوض كنيم  
پادشاه اجازه داد  پسرها رفتند پيش ميرآخور  گفتند :  سه تا اسب خوب و برو بده ما بريم شكار  
ميرآخور گفت :   برويد تو اصطبل و هر اسبي كه خواستيد ببريد  
رفتند ديدند تو اصطبل فقط سه تا اسب هست  دوتاش چلاق بود و يكيش اصلاً پا نداشت  اسب ها را آوردند بيرون و رفتند به ميرشكار گفتند :  سه تا تفنگ خوب بده ما بريم شكار  
ميرشكار گفت :   برويد تو اسلحه خانه و هر تفنگي كه مي خواهيد برداريد  
پسرها رفتند ديدند سه تا تفنگ تو اسلحه خانه هست  دوتاش شكسته بود و يكيش قنداق نداشت  آن ها را ورداشتند؛ سوار اسب هاشان شدند و از دروازه اي كه در نداشت رفتند به بياباني كه راه نداشت  از كوهي گذشتند كه گردنه نداشت و به كاروانسرايي رسيدند كه ديوار نداشت  تو كاروانسرا سه تا ديگ بود  دوتاش شكسته بود و سومي اصلاً ته نداشت
همين جور كه مي رفتند سه تا تير و كمان پيدا كردند  دوتاش شكسته بود و يكيش اصلاً زه نداشت  رسيدند به سه تا آهو و با همان تير و كمان ها آن ها را زدند  وقتي رفتند بالاي سرشان, دوتاش مرده بود و يكيش اصلاً جان نداشت  آهو ها را بردند تو همان كاروانسرايي كه ديوار نداشت  پوستشان را كندند و آن ها را گذاشتند تو همان ديگ هايي كه دوتاش شكسته بود و يكيش ته نداشت  زيرشان را آتش كردند؛ استخوان پخت گوشت اصلاً خبر نداشت
تشنه كه شدند, گشتند دنبال آب  سه تا نهر پيدا كردند  دوتاش خشك بود؛ يكيش اصلاً آب نداشت  از زور تشنگي پوز گذاشتند به نهري كه نم داشت و بنا كردند به مكيدن  دوتاشان تركيد؛ يكيشان اصلاً سر از نهر ورنداشت
به شاه خبر دادند اين چه شكاري بود كه اين بچه ها رفتند  شاه وزيرش را خواست و گفت :   به اجازه چه كسي گذاشتي اين بچه ها برند شكار؟ زود برو تا بلايي سرشان نيامده آن ها را برگردان كه حوصله درد سر ندارم  
 
رفتيم بالا آرد بود؛
اومديم پايين خمير بود؛
قصه ما همين بود

            ايا شما اين قصه رو باور كردين؟                             

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط احمد  | 

           حمد

 

سرآغاز گفتار نام خدا            كه رحمتگر و مهربان خلق راست

 

ستايش بود ويژه كردگار          كه بر عالميان است پروردگار

 

كه بخشنده و مهربان است نيز    بود صاحب عرصه ي رستخيز

 

تو را مي پرستيم تنها و بس      نداريم ياور به غير از تو كس

 

بشو هادي ما به راه درست      ره آنكه منعم زنعمات توست

 

نه آنان كه خشمت بر ايشان رواست   نه آنها كه هستند گمره زراست

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط احمد  |